تبليغاتX
توهمی یک وجب تنهایی

 

 

هيچ کدام يکديگر را آدم حساب نميکنيم...

غافل از اينکه همه آدميم!

 

- انسان...هوییییییی؟!!

- سکوت...

 +هـــــــــــــــــــه!

 

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 1:3  توسط  

 

ما به ریش پدر خود لبخند زده ایم...

شما قدتو کوتاه کن!!(کوتاه بیا )

 

+هارت و پورت...

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 22:36  توسط  

 

دستانت را آشیانم کن...

تا قبل از آنکه لانه ای برای پناهم بسازم!

 

+داری بزرگ میشی و دور...

+به قول سگ ولگرد نوم نوم...(برو تا تهش!)

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 22:30  توسط   | 

 

قراره قهر باشم!

باتو...

با خودم...

+دروغ گفتم..

با خودم شاید قهر باشم...

اما با تو نمیتونم!

+بلاخره باتو دیگهههه...

+همدم لحظه های شما...!!!

+هه هه هه!

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 22:17  توسط  

 

گیجم...گیج...

هر طرف یه چیزی میشنوی...

یه جا میگن بدن!

یه جا میگن خوبن!

یه جا میگن اغتشاش شه خوبه...

یه جا میگن...

یه جا میگن بسیجیا فلان کردن...

یه جا میگن اعتراض کننده ها بصار کردن...

از یه طرف این همه خونی که ریخته شده!

 

+خدایا واقعیت چیه؟!حقیقت کدوم گوری پنهوون شده؟!

+ دور از گود نشستن میگن لنگش کن!!!

 

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 17:5  توسط  

 

تلخ هستی...

اما شیرین به دل مینشینی...

 

+واسه همینه که هیچ وقت شیرینیت دل و نمیزنه!

+کمکی گیج میزنیم...

 

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 12:18  توسط  

 

آنقدر تو را دیکته میکنی که ...

یادم میرود منی وجود دارد!

 

+خستم...

+همیشه از قضاوت زود بدم میومده...

+همیشم سرم اومده...

 

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 0:55  توسط  

 

سلام...

سلام..

سلام...

آره عقده ی یه سلام مونده رو دلم...

سلام کن..

دوباره ...

سلامتو پس نگیر!

سلامتم رو از دست میدم!

 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 18:55  توسط  

 

نمیتوانی خطم را بخوانی ...

اما خط چشمانم را نه!

آنها را از بری...

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 18:47  توسط  

 

تو  از حالت چشمانم میفهمی

دچار بی حالتی زندگی شده ام

وباز هم باورم را پس میزنی...

 

+پس گرفتی؟!!

+لعنت ...

 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 1:41  توسط   | 

 

 

سهم من از بودن تو يه خاطرس همين و بس!

+دارم به آخر ميرسم...از اونور شب اومدم!

+(آهنگ)

+آخ ... 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 22:50  توسط  

 

 

آنقدر با مزه ای که میخواهم تو را به سیرک معرفی کنم!

+مخاطب خاص داره؟!

+نداره...

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 19:16  توسط  

 

رز سفيد را ميگذارم در گلدان...

من با تو آشتي کرده ام ...

 اما هنوز پرچم سفيد در هيچ کجاي جهان برافراشته نشده است!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 2:49  توسط  

 

ميخواهم خوشحالت کنم ...

اعترافهايم را ريز و درشت رديف ميکنم...

تو بازهم ثانيه را به قهر انداخته اي...

اما اشکالي ندارد!

 قاب عکس خالي روي ديوار از دلشان در مي آورد...

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 2:49  توسط  

 

 

 

از تو شکايت خواهم کرد به عدليه ي دلت...

وکيل ميگرم عقلم را...

ميخواهم به طور کاملا قانوني قلبم را از تو پس بگيرم!

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 2:40  توسط  

 

 

 

اين انفجار اتمي بود که در دلم  رخ داد؟!

يا تو اديسون شدي و چراغ را به خانه ي دلم آوردي؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 1:42  توسط   | 

 

و من هنوز میترسم از خیسی چمن پارک با آن نگاههای سطحی...

صندلی تابان در ایوان و فنجان قهوه ای که تمام شده و مانده سرنوشتی که گم آن میشویم...

هنوز هم شعرهای کلاسیک را پهن میکنم روی بند رخت همسایه تا آفتاب بگیرند...

و تو دیگر نیستی که به افکارم دسیسه ببندی و لبخند دوست داشتنی ات را بزنی....

لا لا های ساز کوک نشده ات هنوز هم خواب را به چشمانم می آورد..

و من هنوز هم میترسم از این چرخش مدور چشمانت...

هنوز هم دلتنگ شنیدن آن لحظه ام که ستاره دوباره چشمک بزند..

و تو بگویی هروقت دلتنگ چشمانم شدی به آن ستاره چشمک بزن....

و من از چشمانت نترسم...

باران که میبارید شومینه میسوخت و من هنوز هم در گیجی بهار رفته بودم

 و مست گرمی خانه...

و سرما زده از نگاه تو!

آه هنوز هم یواشکی هایم را دارم...

هنوز هم سر میزنم به قفل کشوی هرز شده ی میزکارت...

تو هنوز که هنوزه نمیدانی  هرز رفته است...

 نمیدانی خودت هم هرز رفته ای....

دفترچه ی یادداشتت را میخوانم...

بعد از ظهر تریا...

ساعت ۶ و اندی خانه ی آن دخترک زشت...

انگار خودت هم میدانی به فراموشی مضمن دچار شده ای!

گاهی هم از احساساتت مینویسی...

هیچ وقت از احساسات حرف نزدیم فقط

میدانستیم احساسی هنوز هم باقی مانده...

میدانستیم هنوز هم میتواند نطفه ی بهاری گلهای باغ همسایه شادمان کند...

من از آن دفتر مضحک باید بفهمم که تو نگاهم را دوست داری...

از رنگ صورتی نفرت داری...

از مدل ابروهایم انزجار داری و میخواهی مداد سیاه را برداری و خط خطیشان کنی!

بچه دوست داری  و هیچ وقت نمیخواهی محتاج دستانم باشی...

میفهمم که تو هنوز هم دوستم داری اما جاده ای بدون میان بر را نقاشی میکنی ...

هنوز هم آن شب خیس را به خاطر دارم...

تو هم به خاطر داری...

خودت ان را به یادم آوردی...

بله میدانم ...

از یاد آوري آن شب مضحک ميخواهي خودت و خودم را بکشي...

خودم خواندمت...

تو نميداني و من ميخوانمت...

اين به پاي دروغهايت در!

من آن شب را به خاطر دارم...

آن موقع از چشمانت نميترسيدم..

ویلای اجاره اي در شمال  و آن دقايق دونفره...

چشمانم را بسته بودي...

سوار قايقم کردي...

مثل بيش تر موقعها پيش بيني هايت نادرست از آب در آمدند...

ميخواستي شبي که سوار قطار شدم و به دنيا آمدم را دوونفره شمع روشن کنيم...

اما دريا طوفاني شد...

و تو ماندي و ترسي که در چشمانمان به جاي دقايقي دونفره مهمان شد...

قايق وازگون شد...

و من اين شانس را آوردم و نگذاشتم جلو تر بروي...

تا خشکي همانطور هم سنگيني من و هم سنگيني خودت را حمل کردي...

و بازهم من بيشتر دلم برايت تنگ ميشد...

تنها کاري که دلم ميتواند بکند دلتنگي است...

دلتنگي براي دقايق دونفره ي برباد رفتمان!

 

 

 +ندارد...

+آدم وقتی که  یاد گذشته می افته...

(فرامرز اصلانی)

+برو بابا...

دقایق دونفرم کجا بود؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 2:10  توسط  

 

داستان تنهاییم را نا خوانده پس زدی...

درو کردی هرچه را که با خیسی اشک هایم عمل آوردم...

توشب چشمانم را تار زدي...

تا خود صبح...

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 2:1  توسط   | 

 

همیشه می گفت تو نیمه گمشده منی!
وقتی که رفت فهمیدم برای پیدا کردن نیمه گمشدش خودشم گم کرده!

+کلاغ اینو گفت...

+چسبیییید...خیلی زیاد!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 20:23  توسط  

 

گاهي آنقدر بي اعتبار ميخندي...

بي شکل راه ميروي...

که از ياد ميبرم گمگشته اي!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 2:44  توسط  

 

وضع فعلي ايران:مسابقه ي من اسکل ترم يا تو؟!

 

+هوووممم...

+يه کم هشياري!

+با اين کارا دارين ميگين مگه جنگلم دموکراسي ميخواد؟!!

هه!

+احسنت احسنت!

 

 

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 2:42  توسط  

 

به آبيها دل خواهم بست...

 دريا را فراموش خواهم کرد...

 مرواريد هايش که در آغوش ساحلند...

 دريا از خاطر ميرود...

 گاهي ميخورد نگاه خشک ساحل را...

 گاهي هم منت ميذارد و گوش ماهي ها را به ياد بادبادک کودک ميبخشد...

 چه قلبهايي که بر شن خيس ساحل کشيده شدند...

 چه نامهايي که بر دل شني ساحل نوشته شدند و ...

 دريا آنها را خورد...

 دريا نبايد آبي باشد...

 بي رحم است!

 از سنگ ساحل هم بيرحم تر!

 دريا سرخ است...

 شايد هم مشکي...!

 دريا که اسمش مي ايد ياد ريحان خانوم مي افتم... 

دريا حتي به تنهايي او هم رحم نکرد...

 هر دو داراييش را از او گرفت!

 دريا به اندازه ي وسعتش سير ناپذير است...

 کاش حداقل غم ريحان خانوم را ميخورد...

 ميدانم آنوقت سيرسير ميشد!

 

+ریحان خانوم واقعیت نداره...

+گفتم که دیگه ...

+به هر حال!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 0:9  توسط   | 

 

 

اصولا آدما ۲ دسته ان...

اونا که ور میزنن...

و اونایی که مجبورن به ورای ورزنا گوش بدن...

 

+من از دسته ی اولم فک کنم!

+دیگه اون چیزایی که فک میکردمم دوست دارم...

هوووم ...

به این رسیدم که حقیقتا...تحقیقا از سر عادت و اجبار...

+ یعنیی همه آدما = ضربدر خیلی خیلی گنده!

+هه!

 

 

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 23:9  توسط  

 

آه ای شکستنی نشکن...

مارا که شکستند...

بگو جنس چینیت  از چیست که نمی شکنی؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 23:5  توسط  

 

خداوندا...

ما که گناهانمان برجیست...

۱۰ میلیارد طبقه...

هر طبقه ...

گناهی خانه دارد!

خداوندا من غرق گناه...

خداوندا من شیشه ی شکسته دارم به نام ایمان...

ابی که ریخته شده...

کاسه  ای شکسته شده...

گناهی که دیگر برایم گناه به حساب نمی آید...

هه!

خدایا ما این چنین حالمان با چند نگاه سنگین بد میشود...

دیگران چه؟!

اینان که از ما کورترند!

 

 

+خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

+خدایا پس کی خود آ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 23:3  توسط   | 

 

احساسسس بدیی دارم خدااااااااااااااا

خیلییی  بد...

یعنی میشه بخوابم ...فردا صب پاشم...

یه جور دیگه باشیم؟!

خودم...احساسم ...اطرافیانم!

 

+خدایا من نمیخوام هرز شم!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 17:3  توسط  

 

خیلی سخته با کسایی زندگی کنی که حرف هم و نمیفهمین!

+هووووم خستمم...

+خیلی ...خیلی زیاد!

+اینم از روز اول...

+هه!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 13:18  توسط  

 

 

حال ما عميريست خراب است...

گويي ترک بشقاب  خانوم جان است...

بشقابش هر سال که ميگذرد ترکي تازه بر ميدارد...

 ترکي تازه... 

سالي تازه... 

گناه هي نو تر...

 حقي له تر...

 خانه خانوم جان گلي است...

 ساده ...

 پر بوي خشت..

 بوي گذشته...

 بوي خامي خيال کودکي...

بوي رنگارنگ بستني سنتيهاي عصر...

پراست از خيال  توپ رنگي پسر همسايه....

پر است از خيسي نازک حوضچه ي کوچک...

ماهي هاي قرمزي...

عمو نوروز...

حاجي فيروز...

آنروزها حاچي فيروز سياه بود...

دل مردم اما سفيد...

اما ديگر نه حاجي فيروزيست...

 نه دلي ...

 که حتي شده سياه...!

 خانه ي خانوم جان هنوز راز دار است...

بعد اين همه سال ديوار هايش گوش دارند...

 اما موش ندارند...

 خانه ي گلي اش به سجده مي افتد...

 وقتي که او به نماز مي ايستد...

 وقتي باران مي آمد...

 پنجره هميشه باز بود...

اما دره صحبتها بسته...

گلها را زياد آب نميداد...

ميگفت روزي ميرساند...

باران مي آيد ...

شده خدا براي روزي اينان رحم ميکند...

موهايمان را نوبتي شانه ميزد...

و هميشه براي ساکت کردنم يک بشقاب آلبالو...

دريا به خانه ي گلي اش نزديک بود...

ان حوض کوچک...

دريا را به خانه اش نزديک ميکرد...

دل دريايي اش بود و مواريد هايش که ما بوديم...

خودش که  اينطور ميگقت...!

آقا جان که دل خوش بود به همان اسلحه ي شکاري اش... 

دل خوش بود به همان تيمسار بودنش...

چشمانش وحشي بود...

اما من شده به خاطر آبنباتهاي چوبي اش دوستش داشتم...

ظهرهاي جمعه...

 وقتي خواب بود...

 سراغ  عصاي چوبي اش ميرفتم...

و پسرها سراغ اسلحه ي از جان شيرينتر پدر بزرگ.. 

هندوانه هاي شيرين خانوم جان و خنکي  اب حوض ....

در چوبي  خانه گلي اش....

آن شيشه هاي رنگارنگ...

دل اهلي خانه سفيد بود..

رنگ نميگرفت به شيشه هاي رنگي خانه !

 ريزخنده ها با دختر همسايه...

آرام صحبت کردنها با پسر همسايه ي ديوار به ديوار...

نگاههاي يواشکي پسرعمو به دختر عمه...

خنده هاي ريز ريز دختر عمه...

اينها به ياد ماندني است ...

نبايد از ياد برود...

 گرنه که حال ما از تلخي هک شده است بر دل ترک خوردمان!

 

 

 

 +اگه یه روزی نوم تو  ...تو گوش من صدا کنه...

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه...

به دل میگم کاریش نباشه...

بزاره درد تو دواشه..بره تو تمومو ونم که باز برات آواز بخونم...

 

 

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 22:33  توسط  

 

مشتم و باز میکنم ...

پوچه!

گل تو دستای تو!

 

+برای گل یا پوچی که باختم دست بزن...

پا بکوب.. اصن بکوب تو کلم!

+فقط تو بخند...

 

 

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 11:25  توسط  

 

به کتونیهام نگاه نکن!

به پاهام نگاه کن که خستن...

 

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 11:20  توسط